تبليغاتX
زیباترین لحظه زندگی


زیباترین لحظه زندگی

از زرتشت نبی پرسیدند: زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم
2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم




 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 19:25 توسط منصور ستاری| |

سلام به همه دوستان

به خاطر اینکه چند وقتی نبودم از همتون معذرت میخوام

آخه یه اتفاقی برام افتاد که نتونستم آپ کنم

نه نه

اتفاق خوبی بود

من بابا شدم

دخترم سانای به دنیا اومد

خیلی دوستش دارم

و عاشق همتونم

از این به بعد با مطالب بهتر و متنوع تری میام سراغتون

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 9:37 توسط منصور ستاری| |

اول جوک ضد خانوما- چون مقدمترن

۱- یکی از شباهتهای اکثر خانومها اینه که طرز تهیه انواع استیک و ژیگو رو از برنامه آشپزی دنبال می کنن آخرش شام همون کوکو سبزی رو درست میکنن!

۲- اگه زنها دنیا رو می‌گردوندن
هیچ جنگی وجود نداشت !
فقط چند تا کشور با هم قهر بودن و حرف نمی‌زدن !!!

۳- متوسط میزانی که یک خانم در طول عمرش روژلب میزنه چقدره؟
دو کیلوگرم
روژلب حاوی ۳۰۰ گرم سرب میباشد
که ۶۸ درصد میزان سرطان را در آقایان افزایش میدهد !
چون آنها هستن که کوفتش میکنن !

۴- دختر چیست؟
موجودیست بسیار زیبا و هرکدام آنها چندین خواستگار و عاشق تحصیل کرده و خوشگل و پولدار و باکلاس دارند اما به دلیل نامعلومی همچنان مجرد است.

۵- خانمه ميره بانك يارانه اش روبگيره بانكيه ميگه: بريزمش به حساب جاريتون؟
خانمه ميگه نه بريز به حساب خودم جاريم بميره ايشاالا چقدرم شانس داره تو بانکم هواشو دارن !!!

۶- آیا میدانید فقط یه آرایشگر زنِ ایرانی می تونه درآمدی معادل یک فوق تخصص جراحی رو داشته باشه !

۷- و خدا زن را آقرید , بعدش لوازم آرایش را و سپس جراحی پلاستیک را و بعد از آن پروتز... را و بعدتر از آن لباس های زیبا را و وقتی دید باز هم زن ها زیبا نمیشن دیگه آخرین راه را فتوشاپ دید !

۸- انسان اولیه وقتی از سر کارش برمیگرده خونه تصمیم میکیره بره دوش بگیره به زنش میگه پس لباسهای من کو ؟
زن : امروز تلویزون برنامه اشپزی داشت باهاش دلمه برگ مو درست کردم !

۹-  شیطان هرکاری کرد آدم سیب نخورد
رو کرد به حوا گفت : بخور واسه پوستت خوبه !

۱۰- ابتدا خداوند زمین را آفرید سپس استراحت کرد ، بعد مرد را آفرید سپس استراحت کرد
آنگاه زن را آفرید سپس نه خدا استراحت کرد نه مرد نه زمین !!!

 

حالا جوک ضد آقایون

۱- به خدا ميگن چرا اول مرد را آفريدى بعد زن را
گفت: شما هم اگه بخواهيد چيز قشنگى بنويسيد اول چركنويس ميكنيد بعد پاكنويس !!!

۲- آقايان وقتي مي خواهند کاري انجام دهند، اول خوب فکر مي کنند، بعد به حرف دلشان گوش مي دهند، به خدا توکل مي کنند و... در آخر کاري را انجام مي دهند که زنشان بگويد!!!

۳- هنگام صرف غذا "دخترا " مرتب پشت میز می نشینند. مقدار کمی غذا می کشند. به آرامی غذا می خورند. تنها نوک قاشق را در دهان می کنند.
"پسرا " تا جایی که بشقاب جا دارد غذا می کشند. به سرعت غذا را می بلعند، در حالی که قاشق را تا دسته در دهان می کنند. صدای برخورد قاشق با دندانهایشان موسیقی گوش نوازی است. بعد از دو بار پر کردن بشقاب، بالاخره کمی سیر می شوند !!!

۴- مردها وقتی‌ یه زن بهشون میگه سردمه به سه دسته تقسیم میشن:
اونایی که بغل می‌کنن ، اونایی که درجا کتشونو در میارن و میدن و احمق‌هایی‌ که میگن: منم همینطور!

۵- ادبیات آقایون هنگام زمین خوردن خانوم ها:
دوران نامزدی: الهی بمیرم چیزیت که نشد
1سال بعدازدواج: عزیزم بیشترمواظب باش
3سال بعد ازدواج: مگه کوری جلوپاتونگاه کن
5سال بعدازدواج: آخیش دلم خنک شد

۶- فرق یک مرد با یک گربه چیه؟
یکیشون یه موجود دله است که بی چشم و روئه و براش مهم نیست که کی بهش غذا میده, اون یکی یه حیوان ملوس خانگیه!

۷- مژده به آقایان :
پژو ۴۰۵ بدون ایر بگ ، بدون کمربندایمنی ، آماده آتش سوزی بدون دلیل !
دوگانه سوز و آماده انفجار ، بهترین هدیه برای همسر دلبندتان !!!

۸- مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت!
دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!

۹- بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!

۱۰- دقت كردید كه همه چیزهای خوب خانم هستند: خورشید خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم!
اما همه چیزهای بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 12:19 توسط منصور ستاری| |

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:0 توسط منصور ستاری| |

روزی که او را دیدم دلم را گرو گذاشتم
زندگی ام رنگ دیگری گرفت
روزهایم      تا او را ندیده بودم رنگ شب داشت.
قلبم تندتر از همیشه میزد.
خواستم پیدایش کنم
نتوانستم
به هر دری زدم
نشد
چه روزهای سختی بود
همه درها به رویم بسته بود
حاضر بودم همه وجودم را بدهم تا بتوانیم یک لحظه در کنار هم باشیم و به هم لبخند بزنیم
دوست داشتم همیشه خنده اش را ببینم
ولی این روزها همه عذاب بود
رفتم و دامنش را گرفتم و فریاد زدم
ای خدای عاشقان
ای خدایی که عشق را در دلها قرار میدهی
ای معشوق بزرگ عاشقان زمینی
منو بهش برسون
نذار این کلبه دلم بدون صاحب بمونه
معجزه ای شد.
درهای بسته باز شد
وبالاخره روزی که دوست داشتم ببینم
و او در کنارم باشد را دیدم
باورم نمی شد
ولی او خودش بود
در کنارم و لبخند میزد.
ولی اینجا چیزی درست نیست
چرا هنوز قلبم تند تند می تپد.

چرا

من که دیگر غمی ندارم

و به معشوق زمینی ام رسیدم


قلب من تازه فهمیده بود.
در گرو این عشق زمینی
عشق واقعی را یافته بود
او خدا بود
که همیشه در کنارم بود و من فراموشش کرده بودم
او همیشه به من لبخند میزد ولی من نمیدیدم
و دنبال یک لبخند زمینی بودم.
من خوشبخت هستم
زیرا هم عشق را یافتم و هم حقیقت را
عشقم اوست و حقیقت اوست
خدایا مرا از عشقم دور نکن.
خدایا شکرت که مرا با رسیدن به یک عشق مقدس زمینی به عشق بزرگ خدایی رسانیدی. هردو شان را دوست دارم.
و در حقیقت هر دو را یکی میبینم
چون خدا خود را توسط او به من نشان داد.
همه چیز یعنی او . فقط یعنی او

 


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:53 توسط منصور ستاری| |

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند . پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با کس ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم . مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست . به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد . آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم . هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پيرامون وقايع جاري بود و آن قدرحرف زديم که سينما را از دست داديم . وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم . چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريع تر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم . کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم به دستم رسيد . يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم . در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که به موقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست . زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...

 يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...

 يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:30 توسط منصور ستاری| |

سلام!
بدون هر گونه مقدمه چینی باید بگم که اصولاً من نوزاد بدشانسی هستم. یه چیزی تو مایه های دالتون ها توی کارتون لوک خوش شانس. البته باید بگم که اونا در مقابل من برای خودشون یه پا لوک خوش شانسن.
شاید فکر کنید که من از اون دسته نوزادانی ام که چون دختر خاله ام مای بی بی چیک چیک خریده و من فقط ساده شو دارم احساس بدشانسی مفرط می کنم، ولی باید بگم که سابقه بدشانسی من به دوران جنینی و حتی قبل از اون برمی گرده.
اصلاً بذارید از اول شروع کنم: از ماجراهای جنینی و حلق آویز شدن توسط طناب دار( منظور بند ناف مشترک میان بنده و والده محترمه) که بگذریم، می رسیم به...   بقیش در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 8:22 توسط منصور ستاری| |

شرق شناسان و مورخان متفق القولند که ایرانیان نزدیک به سه هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را که درازترین و تاریک ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند، در کنار یکدیگر خود را سرگرم می کنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را تضعیف نکند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یک شب طولانی و سیاه که تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.

3hd0d1kpdqbpl6i06j13 تاریخچه شب یلدا | تاریخ ما Tarikhema.ir

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 12:37 توسط منصور ستاری| |

سلام

شعرایی که براتون گذاشتم از طرف یک دوست خوب برام ارسال شده

امیدوارم شما هم لذت ببرید

 

حالا كه غیر از چشم های تر نداری

تنهای تنها ماندی و یاور نداری

بگذار تا زینب لباس رزم پوشد

تا كه نگوید دشمنت لشگر نداری

من آب می آرم برای اهل خیمه

دیگر نگو آقا كه آب آور نداری

بگذار لخته خون ز لب هایت بگیرم

آخر مگر ای نازنین خواهر نداری

تعبیر كن خواب مرا ای یوسف من

حالا كه غیر از چشم های تر نداری

می آیم امشب بهر دیدارت به گودال

هر چند دیر است و دیگر سر نداری ...
السلام علیک یا ابا عبدالله

بی محبت مادر
یک قنات بی آبم
مثل راه بی مقصد
مثل عکس بی قابم
بی محبت مادر
از شکوفه ها دورم
یک کبوتر بی بال
یک چراغ بی نورم
بی محبتِ مادر
چون لبان بی لبخند
ساکتم و غمگینم
مثل بلبلی در بند
بی محبت مادر
در دلم صفایی نیست
از بهار در قلبم
هیچ رد پایی نیست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:52 توسط منصور ستاری| |

۱- زود ازدواج کردن اشتباهی است بزرگ و به تاخیر انداختن آن اشتباهی است بزرگتر

۲- بعضی از زن ها بخاطر پول مرد و یا عناوین اجتماعی وی با او ازدواج میکنند و بعضی دیگر به منظور مادر شدن. بنابراین معلوم می شود که هیچ زنی بخاطر خود مرد با او ازدواج نمی کند!

۳- می گویند ازدواج یک نوع بخت آزمایی است. این حرف صحیح نیست چون بالاخره در قمار گاهی امید برد هست ولی در ازدواج نه.

۴- بالاخره علمای جامعه شناسی دریافتند که منشا همه طلاقها ازدواج است.

۵- زن بدون مرد تنی بی سر و مرد بدون زن سری بی تن است.

۶- ازدواج یعنی سه هفته آشنایی- سه ماه عشق و عاشقی- سه سال جنگ و مرافعه- سی سال تحمل

۷-زندگی در مجردی طبق قوانین طبیعت نیست. ازدواج مایه تکامل و تامین سعادت هر مرد و زنی است. البته مرد و زن خوب. در غیر اینصورت ازدواج جهنمی است واقعی.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 9:29 توسط منصور ستاری| |

معلمی یک لیوان نیمه پر رو روی دستش گرفته بود و به شاگرداش گفت به نظرتون این لیوان چقدر وزن داره
همه شاگردا یه نظری دادند. یکی گفت250 گرم یکی دیگه 100 گرم تا ...
ولی معلم گفت اگه من یک دقیقه این لیوانو تو دستم نگه دارم چی میشه؟
همه گفتند هیچی
بعد گفت اگه نیم ساعت چطور؟
بعضی از شاگردا گفتند دستتون خسته می شه.
بعد معلم پرسید اگه من این لیوانو یک روز نگه دارم چی میشه؟
هیچ کس جواب نداد تا اینکه یک نفر بلند شد و گفت دستتون از کار میافته.
معلم گفت درسته رگهای دستم بهشون خون نمیرسه و یواش یواش از کار میافته و شاید هم فلج بشه.
پس بهترین راه برای اینکه به این درد دچار نشم چیه؟
باز همه ساکت بودند
یکی از بچه ها با صدای آرامی گفت لیوانو بذارین زمین
معلم تحسینش کرد و گفت مشکلات هم مانند این لیوانند
همیشه هستند و باید به وجودشون عادت کرد
ولی اگه مدام بهش فکر کنید مشکلتون هر چند کوچیک هم باشه باعث لطمات بزرگی میشه.
بهترین راه حلش هم اینه که اونو بذارین کنار مانند این لیوان که باید من همین الان بذارمش زمین.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9:46 توسط منصور ستاری| |

مردی در جنگ ویتنام بود و هر هفته برای نامزدش که خیلی وقته ندیده بود نامه می نوشت.

چون که مدت جدایی بسیار طولانی شد. نامه ای از طرف نامزدش برای او ارسال شد با این مضمون:

سلام

آنقدر نیامدی نیامدی نیامدی

تا اینکه ازدواج کردم با پدرت

                                   قربانت. مادرت

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:0 توسط منصور ستاری| |

روزی مردی برای خرید یک دسته گل رز وارد مغازه گل فروشی شد.

بعد از خرید یک دسته گل یک برگ تبریک نیز از فروشنده در خواست کرد تا آدرس مادرش را که در شهر دیگری زندگی میکرد را رویش بنویسد و گلها را با پست به مادرش به مناسبت روز مادر بفرستد.

وقتی از مغازه بیرون می آمد دختری را دید که در کنار مغازه نشسته و گریه میکند.

دل مرد لرزید و رفت جلو  و پرسید: چرا گریه می کنی؟

دختر گفت من پول ندارم تا یک شاخه گل رز برای مادرم بخرم.

مرد خندید و گفت من برات میخرم و برگشت به مغازه و با یک شاخه گل برگشت. بعد از دختر پرسید: مادرت کجاست؟ می خوای با ماشین برسونمت؟

دختر که با دیدن گل رز می خندید گفت: نه مادرم اون طرفه و با انگشت قبرستان را که در آن طرف خیابان بود نشان داد. مرد با دختر همراه شد و رفتند و دید که دختر شاخه گل رز را روی قبر مادرش گذاشت و روز مادر را برایش تبریک گفت.

دل مرد به درد آمد و با خود گفت مادر من که هنوز زنده است و چند ماهه که نمی بینمش و آن وقت دارم برایش گلها را پست می کنم.

از قبرستان بیرون آمد و با ماشین یک راست تا شهرشان رفت و گلها را به مادرش تقدیم کرد.

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:54 توسط منصور ستاری| |

شمعی است که سوز و ساز را ترک نکرد

در باب دعا نماز را ترک نکرد

این عشق چه عشقی است که در جنگ حسین (ع)

سر داد ولی نماز را ترک نکرد

فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان را به همه عزیزان تسلیت میگویم.

شعر کامل محتشم در ادامه مطالب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:33 توسط منصور ستاری| |

این خبر در یکی از روزنامه های چین نوشته شده بود:

اخیرا ژنرال چانک چونک چینک روابط خود را با ژنرال چونک چینک چانک قطع کرده است. این خبر صحیح نیست. ژنرال چانک چونک چینک هنوز هم جزو ارتش ژنرال چونک چینک چانک نبرد میکند و ژنرالی که روابط خود را با ژنرال چونک چینک چانک قطع کرده است چون چانک چینک است نه چانک چونک چینک

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:2 توسط منصور ستاری| |


Design By : Night Skin